سلام. باور کنيد اينجا وبلاگ عصر ارتباطات است ... اما ارتباطات که هميشه به ارتباطات نوين ختم نمي شود ... گاهي ارتباط مي تواند يک قطعه ادبي باشد ... گاهي هم يک کلمه!
ديگر بدون مقدمه، با هم باشيم.
راهي سخت و صعب العبور! هر قدم که بر داري خاري پايت را بوسه خواهد زد و ازگل بوسه اش رد خون جاري خواهد شد... آفتاب بدنت را خواهد سوزاند و گرماي خاک تو را به ياد روزهاي جهنم خواهد انداخت ...
اما همه اين ها را که رد کردي، در انتهاي راه خانه اي خواهي ديد. به سمتش برو. در بزن. اگر جوابي نشنيدي، صاحبخانه را صدا کن. آن قدر صدا کن که اشک از چشمانت جاري شود، و صدايت رو به خاموشي زند. آنگاه بدان که صاحبخانه اذن ورود داده است. پس وارد شو. در جايگاه مهمان بنشين و هر آنچه آرزو داري، بيان کن که در آن وقت هر چه خواهي فورا نزد خويش خواهي يافت. راستي در تمام اين مدت يادت باشد که يکي تو را مي پايد؛ مي شنود، مي بيند و ... او کسي نيست جز صاحب خانه.
پيرمرد اين جملات را که گفت، از جايش بلند شد و با قدم هاي آرامش از پيشم رفت... من ماندم وهزار سوال بي جواب، من ماندم و يک دريا تفکر براي يافتن جواب.
... روزها با فکرآن خانه از خواب بيدار مي شدم و شبها با يادش به خواب مي رفتم، خيلي دوست داشتم پيدايش کنم. فکرم آن قدر مشغولش شده بود که از درس و زندگي واماندم. روز به روز ساکت تر مي شدم و بيشتر فکر مي کردم. اطرافيان برخي مي گفتند: « ديوانه شده اي»! برخي نيز از سر ترحم سعي مي کردند نگذارند بيشتر فکر کنم و شروع مي کردند به حرف زدن با من:« صادق ديشب رفتيم پارک، اين قدر خوش گذشت که نگو! اگه بدوني چه قدر دوست داشتيم تو هم باهمون بودي» ... « ببين صادق جان، تو الان سني ازت گذشته، موقعيتت هم که بد نيست، پسرم بذار برات آسيتن بالا بزنيم و ...» ...
سال ها گذشته بود. من همچنان آن قدر به آن خانه رويايی و صاحب خانه می اندیشیدم، که ارتباطم با اطرافیان به کلی قطع شده بود؛ نه غذایی می خوردم، و نه آبی می نوشیدم. تنها در خیال خانه غرق می شدم، تنها برای رسیدن به آن از منزل خارج می شدم و شهر را زیر و رو می کردم، و تنها برای رسیدن به کلبه افسانه ای دعا می کردم.
اما هیچ نشانه ای از استجابتگاه آرزوهایم نبود؛ دیگر داشتم از یافتنش نامید می شدم ...
دیشب قبل از خواب با دلی خسته و قلبی شکسته از خدا خواستم که مرا یاری کند که دیگر این بازی را تمام کنم؛ یا خانه را بیابم و راحت شوم، و یا برای همیشه از آن دل بگسلم ... در خواب خودم را دیدم که با پایی زخمی و چهره ای دردمند بر در منزلی که از پنجره اش نور می تراود، ایستاده ام. در می زنم، هیچ کس جواب نمی دهد. صاحب خانه را صدا می کنم، باز هم پاسخی نمی شنوم. خستگی راه، وجودم را به عجز در آورده است. بی اختیار اشک از چشمانم جاری می شود، و از عمق وجود صاحب کلبه را ملتمسانه می خوانم. به ناگاه در باز می شود و من بی صبرانه وارد می شوم: «کلبه ای نورانی»! کمی جلوتر که می روم، در و دیوار به سخن می آیند:« امروز، هر آنچه خواهی از آن تو است. پس بخوان صاحب خانه را». شروع می کنم به بیان آرزوهایم و می بینم که یکی یکی برآورده می شوند. آرزوهایم که تمام می شود، به عنوان آخرین آرزو می گویم، ای کاش نشانی این خانه را داشتم. در و دیوار دوباره به حرف می آیند: « اینجا قلب تو است؛ اینجا حرم الله است »! ... و من از خواب پریدم.
... از دیروز تا کنون دیگر همه چیز برایم روشن است، احساس می کنم نه تنها هر آنچه آرزو داشتم در نزدم است، بلکه استجابت کننده نیز با من است ... و دیگر نه خانه را گم خواهم کرد، نه صاحب خانه را !