تعداد کل بازديد : 41766

  بازديد امروز : 9

45 دقیقه تا خرامه! - عصر ارتباطات

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

 دوستان



 

درباره خودم

 

لينک به لوگوي من

45 دقیقه تا خرامه! - عصر ارتباطات

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

جستجوي سريع

 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

آواي آشنا

 

بايگاني

انقلاب مجازی
ارکات [2]
لاريجاني [2]
تا انتخابات!!! [4]
اسلام از مکه تا اينترنت! [4]
گپ های دخترانه
مناظره ی سیستم عامل ملی
ارتباطات ِ عصر ِ تنهایی
وبلاگ؛ رسانه مردم
نجوای رمضان [5]
امت مجازی
اسلام هک نمی شود!
برای او [2]
45 دقیقه تا خرامه!
انقلاب زنده است تا خمینی زنده است

 

دلهاى مردان رمنده است ، هر که آن را به خود خو داد ، روى بدو نهاد . [نهج البلاغه]

+ 45 دقيقه تا خرامه!

نويسنده:محمد صادق افراسيابي::: جمعه 14/11/1384::: ساعت 12:0 صبح

- آقاي دکتر بنده يه درخواست ديگه هم در مورد واحد دانشجويي داشتم.


دکتر شجاعي: بفرماييد!


- ما با دوستان شوراي اجرايي واحد دانشجويي جلسه اي داشتيم، و به اين نتيجه رسيديم که براي تسريع شکل گيري واحدهاي دانشجويي شهرستان ها در فرصتي يک هفته اي به تمام شعب مجمع اسلامي محبين اهل البيت (ع) سفر کنيم.


دکتر شجاعي: الان با توجه به اينکه زمستان است، و ايام کاري و تحصيلي دانشجويان مي باشد، اکثر شعب فعال نيستند، اما شيراز هميشه فعال است! به نظرم شما سفري به شيراز داشته باشيد، و بقيه مجامع رو بگذاريد براي تابستان.


مجمع اسلامي محبين اهل البيت (ع) در حدود سال 1370، با تلاش دکتر احمد شجاعي( دبير کل کنوني مجمع)، و برخي از ياران وفادار سپاهيش با هدف تربيت نيروي انساني فعال، خلاق و متفکر براي عرصه هاي مختلف نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران شکل گرفت. اين مجمع شامل بخش هايي چون فرهنگي با رياست حجت الاسلام و المسلمين متوسليان، ورزشي با مسئوليت برادر حميد شجاعي، اجتماعي با سرپرستي جناب قادري، انتشارات با مديريت آقاي صادقي، روابط عمومي با قيموميت دوست عزيزم آتش دست، اداري – مالي زير نظر جناب خباز زاده، و واحد دانشجويي که اينجانب ( محمد صادق افراسيابي)، مسئوليت آن را عهده دار هستم، مي باشد. البته بخشی هم تحت عنوان بخش خواهران وجود دارد که در آن برای هر یک از بخش های اصلی همانند دانشجویی، فرهنگی، اجتماعی، و ... نماینده ای انتخاب می شود، و ظاهرا با هماهنگی مسئولین بخش های اصلی کارهایی هم انجام می گیرد.


دیالوگی که خواندید در یکشنبه ای که تاریخش را به یاد ندارم، میان بنده حقیر و دبیر کل عزیز رد و بدل گردید.


...


بلیط رفت به شیراز را برای خودم و حجت الاسلام و المسلمین مهدی عظیمی که در زمره یکی از بهترین و قدیمی ترین رفقایم بوده، و اینک عهده دار مسئولیت همزمان قائم مقامی واحد دانشجویی در تهران، و معاونت اقتصادی واحد مذکور می باشد، برای بعد از ظهر سه شنبه 4 بهمن ساعت 5:50 به صورت سفری زمینی و بهتر بگویم اتوبوسی تهیه کرده بودم.


مهدی یک ساعت زودتر از حرکت در ترمینال کنار اتوبوس نشسته بود. این را خودش از طریق تماس با تلفن همراهم، وقتی در تاکسی در حال حرکت به سمت ترمینال بودم، گفت. من هم ده دقیقه قبل از حرکت به او پیوستم. هر چند، چند دقیقه به باز شدن در اتوبوس مانده بود، ما برای سهل کردن کار مسافران در را باز کردیم و راننده را راضی کردیم که مسافران بی نوا را زودتر سوار کند ... در راه تا قبل از خواب خیلی خوش گذشت ... فکر نمی کردم حاج آقا مهدی این همه خوش صحبت باشد؛ از خاطراتش با علما و اساتیدش همچون آیت الله بهجت، حاج آقا ابوالحسنی که از دوستان نزدیک شیخ رجبعلی خیاط بود، و مرحوم کربلایی احمد، و آیت الله امجد می گفت و از تجربیاتش در هدایت جوانان به راه دین!


ساعت 7:30 فردا صبح دم در خانه پدربزرگ مادریم که در بلوار بعثت شیراز زندگی می کند، بودیم.


ساعت 1:30 بعد از ظهر با مهندس مسعودی صاحب مدارس زنجیره ای امام رضا(ع) جلسه داشتیم. به همین خاطر حدود ساعت 12، اذان را گفتند نماز خواندیم، نهار خوردیم، و به سمت میدان معلم برای حضور در قرار با مهندس مسعودی به راه افتادیم.


اینجا مدرسه امام رضا(ع)! تا به حال در عمرم چنین مدرسه ای ندیده بودم. مدرسه به آخرین فناوری ها، تجهیز شده است. در هر کلاس یک کامپیوتر برای استاد وجود دارد، و کلاس از طریق دوربین های دیجیتال کنترل می شود، کوچکترین اقدام دانش آموزان حتی نوشته ای که در دفترشان یادداشت می کنند، قابل مشاهده است. زمین فوتبال، و بسکتبال از اخرین استانداردهای جهانی تبعیت می کند. در فاصله زنگ های تفریح امکانات رادیویی برای اجرای برنامه و پخش آن در کل مدرسه توسط دانش اموزان فراهم شده است.


جلسه مهندس مسعودی، و بازدید از مدرسه امام رضا (ع) که تمام می شود، به دستور مهندس راننده ی ایشان در اختیار ما قرار می گیرد تا هر کجا که ان روز می خواهیم برویم، راحت تر باشیم.


ساعت 6 بعد از ظهر دم در مجمع اسلامی محبین اهل البیت شیراز هستیم. اعضای شورای مجمع شیراز، و فعالین واحد دانشجویی در جلسه حضور دارند، تصمیم داشتم فقط در جلسه گوش کنم و نکات محوری را یادداشت کنم که در جلسه جمعه صبح که با اعضای واحد دانشجویی برایم تدارک دیده اند، بتوانم متناسب با نیاز مخاطب صحبتم را ارائه کنم.


عمده حرفشان این است که واحد دانشجویی مرکز تا کنون به فعالیت های واحد دانشجویی شیراز چراغ سبز نشان نداده است. من هم با بیان اینکه تا کنون هیچ برنامه ای از شیراز به دستم نرسیده است، می گویم ما چراغمان همیشه به روی شما سبز است، فقط لازم است برنامه ها را هر طور شده به دستم برسانید، و پیگیری کنید که به دستم رسیده یا نه؟ سپس ما بر حسب برنامه های ارائه شده، پیشنهادات خود را ارائه می دهیم تا شما از چراغ سبز ما عبور کنید.


انتقاداتی هم در مورد ماهنامه پیام دانشجو و تیراژ کم آن وجود داشت، که از آن ها خواستم این را به اطلاع دکتر شجاعی برسانند، چون تیراژ را ایشان تعیین می کنند.


جلسه ساعت 9 شب تمام شد. آقای گل آرایش دبیر مجمع اسلامی محبین اهل البیت (ع) شعبه شیراز لطف کردند، و ما را تا منزل پدربزرگ رساندند. ما که رسیدیم با توجه به عادت پدربزرگ در زود خوابیدن و سحر خیزی و انجام مناسک نماز شب، و ... که از ساعت 3:30 نیمه شب شروع می شود، تنها مادربزرگم، و خاله ام بیدار بودند. من و مهدی شام را خوردیم و برای خواب مهیا شدیم. با توجه به اینکه شب زود خوابیده بودم، صبح ساعت 5 بیدار شدم. اذان را که گفتند، چراغ اتاق را روشن کردم. مهدی هم بیدار شد. من نماز را شروع کردم. او هم سریع وضو گرفت و به من اقتدا کرد . اگر می دانستم به این زودی وضو می گیرد، صبر می کردم تا من به او اقتدا کنم، اخر نمازش را خیلی دوست دارم، خصوصا قنوتش را که می گوید: « اللهم انی اسئلک حبک و حب من یحبک و ...»


صبحانه را بعد از نماز خوردیم، و برای زیارت شاهچراغ عازم شدیم. مهدی ساعت 10صبح عازم مشهد بود؛ آنجا برایش چندین منبر تدارک دیده بودند. تا فرودگاه بدرقه اش کردم، و بعد از آن به خانه برگشتم.


پنجشنبه جلسه ای نداشتم.


جمعه صبح باز هم به دلیل زود خوابیدن ساعت 5:30 بیدار شدم. نماز را خواندم، صبحانه را صرف کرده و خودم را برای جلسه آماده کردم. جلسه ساعت 10 بود. اما من برای اینکه زودتر آنجا باشم، ساعت 9 با آژانس از منزل حرکت کردم.


ساعت 9:30 که رسیدم، جلسه هیات ایام محرم بود. دانشجوها هنوز نیامده بودند. من هم در جلسه نشستم. از گردانندگان هیات خوشم آمد. بچه های خوب و خوش نیتی بودند.


ساعت 10 دانشجوها کم کم رسیدند. سوالات را به صورت مکتوب جمع کرده بودند، و به من دادند. با توجه به جلسه چهارشنبه شب من اکثر محورهای مهم را در متن صحبتم، تنظیم کرده بودم.


جلسه که تمام شد، برادران از صحبت هایم خیلی استقبال کردند، اما حس کردم خواهران هنوز احساس می کنند، برخی سوالات جواب داده نشده است. من هم به آن ها قول دادم هر وقت خواستند برایشان وقت بگذارم که البته دیگر درخواستی مطرح نشد. ظاهرا خانم فرید مسئول بخش خواهران مجمع شیراز، خودش آن ها را توجیه کرده بود. اما در تماسی تلفنی که خانم فرید با من داشت، از متن صحبتهایم بسیار تقدیر کرد و از من خواهش کرد که آن را در اختیارش بگذارم. شاید اصرار بسیار زیاد ایشان بود که انگیزه ای شد برای نوشتن این گزارش.


صحبتم در مجمع شیراز شامل سه بخش بود.



  1. مقدمه

  2. مسائل کلان واحد دانشجویی

  3. مسائل اختصاصی واحد دانشجویی شیراز

در بخش مقدمه ضمن بیان اهمیت علم آموزی، به احادیثی از معصومین (ع) اشاره شد که در آن طلب علم را فریضه دانسته اند از جمله این حدیث که « طلب العلم فریضه علی کل مسلم».


سپس با بیان احادیث دیگر چون این حدیث که می گوید:« العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء»، به حدیث عنوان بصری که شامل نصایح امام جعفر صادق(ع) به عنوان در مورد راه رسیدن به علم حقیقی است، پرداختم، و در تفسیر حدیث گفتم که همان طور که ملاصدرا می گوید، برای رسیدن به علم حقیقی باید دو مرحله را طی کرد، یکی تحصیل علم، و دیگری تهذیب.


در مورد مسائل کلان واحد دانشجویی پیرامون تاریخچه واحد دانشجویی، بررسی وضعیت کنونی واحد دانشجویی از نظر تشکیلاتی، و تهدیدهای مربوط به این واحد، و راهکار مقابله با آن ها صحبت کردم.


در بخش تاریخچه، عمر واحد دانشجویی را به مراحل دوران تولد، دوران طفولیت، دوران ضعف رو به موت، دوران احیا، دوران بلوغ تقسیم کرده و برخی از خصوصیات هر یک از مراحل پنج گانه را چنین برشمردم.



  1. دوران تولد: در این دوران بنده به همراه برخی از فعالین دانشگاههای مختلف که چند سالی جلساتی قرآنی با هدف ساختن شاکله خود، و اجتماع داشتیم، از طریق یکی از اعضای جدیدمان که سرکار خانم سمیرا شجاعی ( دختر دکتر شجاعی) بودند، با مجمع اسلامی محبین اهل البیت (ع) آشنا شدیم. و پیشنهادی را به دکتر شجاعی برای تاسیس شاخه جوانان ارائه کردیم. ایشان با اشاره به اینکه خودشان جوان هستند، پیشنهاد تاسیس واحد دانشجویی را برای زیر پوشش گرفتن دانشجویان مجمع که تا آن روز تولید کننده بودند، و هیچ گاه مخاطب قرار نگرفته بودند، ارائه دادند.

ما هم با تشکیل جلساتی مرامنامه شاخه دانشجویی را تنظیم کردیم و به مجمع ارائه دادیم که الحمدالله در اجلاسیه سالانه مجمع که هر ساله در بهمن ماه برگزار می شود، مورد تصویب اکثریت مطلق سران مجمع قرار گرفت.



  1. دوران طفولیت: در این دوران برنامه یکساله واحد دانشجویی با هدف سازماندهی واحد دانشجویی مرکز، تمرکز فعالیت در تهران، و فعال کردن واحدهای دانشجویی شهرستان ها از طریق یک اردوی دانشجویی ارائه شد.

همچنین برگزاری جلسات هفتگی قرآن با حضور استاد حاج نعمت الله تقائ، برگزاری سلسه جلسات تا انتخابات با هدف بصیرت دهی سیاسی به دانشجویان در ایام انتخابات نهم ریاست جمهوری، تشکیل کارگروه های تزکیه، امر به معروف و نهی از منکر، رسانه، جذب و ارزیابی نیرو، نخبگان، جنبش بومی سازی علوم، سیاسی، برگزاری اردوی دانشجویی نیشابور در ذیل جشنواره مجمع، انتخاب دبیران دانشجویی شهرستان ها، و آشنایی اعضای فعال واحدهای دانشجویی شهرستان ها با اهداف واحد دانشجویی، ساختار تشکیلاتی، و کار گروه ها از جمله دیگر فعالیت هایی بودند که در این دوران انجام شد.



  1. دوران ضعف رو به موت: علیرغم برگزاری مطلوب اردوی دانشجویی از نظر اهداف سازمانی به دلیل عدم حضور قائم مقام واحد دانشجویی حجت الاسلام و المسلمین عظیمی که عازم مکه مکرمه شده بودند، همچنین غیبت اعضای اصلی واحد دانشجویی در اردو که هر یک به علتی از حضور در اردو معذور بودند، در حاشیه اردو شاهد وجود برخی ناهمخوانی های فرهنگی میان تیم اجرایی اردو و اعضای شرکت کننده در اردو بودیم، که متاسفانه این مساله توسط مسئولین یکی از بخش های مجمع اسلامی محبین اهل البیت(ع) آنچنان بزرگ شد، که فشار روحی زیادی بر بنده، و سایر همکارانم وارد گردید، تا جایی که حتی افرادی که اردو حضور نداشتند نظیر محمد تقی زارعی فرد که قائم مقام بسیج دانشگاه علم و صنعت بود، از طریق شنیدن برخوردهای فرد مزبور با تیم اجرایی اردو از من خواست که مجمع را رها کنیم و انرژی خود را برای جاهای دیگر صرف نماییم که این خواهش ایشان تا کنون توسط اینجانب مطرح نگردیده بود، و برای اولین بار در جلسه واحد دانشجویی شیراز طرح شد.

با توجه به همین بی مهری ها، و ادامه پیدا کردن برخوردهای نامطلوب فردی که از بردن نام آن معذورم بود که اینجانب فکر کردم شاید سیاست کلی مجمع اسلامی محبین اهل البیت (ع) تغییر کرده، و خواهان دگرگونی در واحد دانشجویی هستند.


بنا بر این استعفای خود را به صورت مکتوب به دکتر شجاعی ارائه کردم، و از ایشان خواستم تا به صورت مکتوب به بنده پاسخ دهند. هر چند ایشان به صورت شفاهی استعفای مرا نپذیرفتند، اما من همان طور که گفته بودم، منتظر پاسخ مکتوب بودم. و به مدت دو ماه که پاسخ مکتوب ایشان ارائه نشده بود، در جلسات شورای اجرایی مجمع شرکت نکردم.


پس از دو ماه پاسخ دکتر شجاعی به دستم رسید که برخی از بندهای آن در ذیل می آید، و این پاسخ در حقیقت شروع دوران احیا بود.


« جناب آقای افراسیابی؛ دبیر محترم واحد دانشجویی.


سلام علیکم.


مرقومه حضرتعالی مورد مطالعه قرار گرفت. و موارد ذیل در پاسخ نامه شما مطرح می گردد.


ü    ابتدا از زحمات جنابعالی و همکارانتان در واحد دانشجویی بعلت شرکت در جشنواره و اجرای برنامه های متعدد و اداره واحد دانشجویی تشکر می گردد.


ü    از نظر اینجانب واحد دانشجویی علیرغم تجربه کم، برنامه های خود را در جشنواره به نحو مطلوب اجرا نمود، و موفق و سربلند گردید.


ü    اصولا در هر برنامه ای محاسن کمتر مد نظر قرار می گیرد، اما عیب ها، اشکالات، و نواقص کار مشهود، و مورد توجه همه قرار می گیرد. قدر مسلم محاسن برنامه های واحد دانشجویی بسیار و بیش از اشکالات بوده است.


ü    اینجانب با عدم قبول استعفای جنابعالی، شما را به ادامه فعالیت، توسعه برنامه ها، و برنامه ریزی ها، و سازماندهی دراز مدت تشویق و توصیه می نمایم.».



  1. دوران احیا: با دریافت پاسخ نامه دکتر شجاعی و شنیدن اتفاقی که در مکه مکرمه برای حاج مهدی عظیمی افتاده بود، که از بیان آن به دلیل رسم امانتداری معذورم، و اگر ایشان خود صلاح دید آن را بیان خواهد کرد، و دریافت این نکته که حضرت مهدی (عج) ان شائ الله نظر خاص به برنامه های دوستانمان در واحد دانشجویی دارند، به واحد دانشجویی بازگشتم و با سازماندهی مجدد اعضا، سعی کردم اعضای شورای اجرایی واحد دانشجویی را از دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع) انتخاب کنم که بتوانیم هر هفته جلسه داشته باشیم، همچنین به طور مستمر در جلسات شورای اجرایی مجمع حضور پیدا کردم، و تصمیم گرفتم که دیگر به حرف هیچ احد الناسی آن جا که احساس می کنم بر خلاف خواسته خدا است، توجه نکنم و عدم همکاری یکی دو تن از اعضای شورای اجرایی را جدی نگیرم. چرا که آنجا که مساله وظیفه است اگر تمام عالم هم مانع شوند که وظیفه ات را به اتمام برسانی، نباید ذره ای در عزمت خللی وارد شود، همان طور که پیامبر اکرم (ص) سختی های تبلیغ اسلام در مکه، طائف، و مدینه را به جان خرید و از مخالفت بزرگان قوم هراسی به دل راه نداد، و حسین (ع) جان خویش را بر سر هدفی متعالی که احیای دین جدش بود گذاشت.

  2. دوران بلوغ: پس از آنکه مرده جان واحد دانشجویی با عنایت مسیحایی حضرت حجت بن الحسن المهدی، زنده شد، دوستان دیگری هم به طور غیر منتظره به ما پیوستند، و دوستان دیگری که قبلا با ما بودند، فعال تر شدند، و برخی هم که امکان حضور فعال نداشتند، از ما جدا شدند. و در همه این ها برکات زیادی بود که سبب شد واحد دانشجویی در مسیر بلوغ قرار گیرد که این مسیر به نظرم مسیری است چند ساله تا به نهایت بلوغ خویش برسد.

در دوران بلوغ چارت جدید تشکیلات واحد دانشجویی طبق فصل پویایی اساسنامه ابتدایی که واحد دانشجویی را ملزم به بازنگری در اساسنامه کرده بود، شکل گرفت، و در آن دو قائم مقام یکی برای تهران، و یکی برای شهرستان ها، به علاوه معاونت های فرهنگی، اجرایی، ارتباطات، اقتصادی، و مراکز آموزش، پژوهش، و ارگان واحد دانشجویی به صورت ماهنامه تعبیه شد.


کلیه کارگروه ها به صورت زیر مجموعه ای از معاونت فرهنگی در آمدند.


اتاق فکری هم متشکل از نخبگان دانشجو، دبیر، قائم مقام ها، و معاونین و مدیران مراکز، شکل گرفت تا در فرآیند تصمیم سازی حضور فعال داشته باشد.


همچنین سعی شد علاوه بر فعال کردن اعضای واحد دانشجویی شهرستان ها، از طریق جلب مشارکت آنان در برنامه ریزی ها ان شائ الله با پایه گذاری شواری طرح و برنامه که شامل یک نماینده از هر شهرستان به اضافه دبیر، قائم مقام ها، معاونین و مدیران مراکز خواهد بود، بررسی برنامه های پیشنهادی واحدهای دانشجویی شعب برای شهرستان خاص خود و یا حتی سراسر کشور، و فعال کردن اعضا از طریق ماهنامه پیام دانشجو، امکان ارتباط مستقیم اعضا را با دبیر واحد دانشجویی از طریق مکاتبه با ای میل afrasyabi@gmail.com   فراهم آوریم.


با اتمام بیان تاریخچه و وضعیت کنونی واحد دانشجویی، به بررسی تهدیدهای واحد دانشجویی پرداخته، و تهدیدات را به سه دسته عمده تقسیم کردم.



  1. سازمان پیر مجمع در تقابل با سازمان جوان واحد دانشجویی: در این بخش با اشاره به اینکه اکثر اعضای شورای اجرایی در تهران، از سن جوانی، و دانشجویی فاصله گرفته اند، این نکته را بیان کردم که متاسفانه بسیاری از برنامه های پویای واحد دانشجویی برای اعضای شورای اجرایی قابل درک نیست، و به همین دلیل علیرغم پشتیبانی دکتر احمد شجاعی و جانشینش دکتر خویی که دارای جامع نگری و وسعت دید هستند، بودجه مناسب به واحد دانشجویی اختصاص پیدا نمی کند، و بودجه اختصاص داده شده نیز به این واحد تحویل نمی گردد.

ظاهرا در این مورد راهکار آن است که واحد دانشجویی با صبر و حوصله سعی کند نقاط تقابل بروز پیدا نکند، و تا آن جا که ممکن است به تنش زدایی پرداخته، و در حد امکان شورای اجرایی مجمع را از خود راضی نگه دارد.


البته ما به این موضوع واقفیم که امروز مجمع در شرایطی است که اگر اصلاحات را هر چه سریعتر در خود انجام ندهد، به گونه ای از رقبای خود عقب می افتد، که دیگر قدرت برخاستن ندارد. همان طور که در شیراز با وجود سابقه زیاد مجمع، کانون رهپویان وصال است که در عرصه فرهنگ یکه تازی می کند.


و من احساس می کنم جناب آقای شجاعی خود به دلیل هوش وافر، و عنایات الهی، خود امروز پرچمدار اصلاحات در مجمع است و بنده و سایر همکارانم از عمق وجود به ایشان اقتدا نموده ایم.



  1. عدم ارتباط مستقیم مسئولین واحدهای دانشجویی شهرستان ها با دبیر واحد دانشجویی مرکز: همیشه یکی از خطرات حرکت های اجتماعی فاصله گرفتن مسئولین با زیر مجموعه هایشان است. برای حل این معضل ما در واحد دانشجویی قائم مقام شهرستان ها را مسئول پیگیری امور شهرستان ها قرار دادیم و خود نیز به شخصه شماره تماس تلفن همراه را در اختیار کلیه مسئولین واحد دانشجویی و آدرس ای میل را در اختیار همه اعضا قرار دادم.

  2. ریزش اعضا: مجمع امروز با بحران ریزش اعضای فعال خود مواجه است؛ اعضایی که برای آن ها ملیون ها تومان سرمایه گذاری کرده، و حال به دلیل عدم داشتن برنامه اشتغال زایی،در حین دوران دانشجویی، و پس از آن، آن ها را به راحتی از دست می دهد. برای حل این موضوع لازم است برای اعضای مجمع در داخل مجمع یا خارج از آن شغل ایجاد شود که این نیاز به همفکری و همکاری مبرم اعضا و مسئولین مجمع دارد.

پس از اتمام مسائل کلان واحد دانشجویی، کمی هم راجع به مسائل خاص شیراز صحبت کردم، و با توجه به اتمام وقت در نهایت بیان کردم که اینجانب به تمامی اعضای واحد دانشجویی به چشم همرزمان خود نگاه می کنم، و از آن ها می خواهم که با همدلی، همفکری، و بیان طرح ها و نظراتشان بنده را در انجام هر چه بهتر مسئولیتم یاری کنند.


جلسه آن روز هم اینگونه به خیر خاتمه یافت و همان طور که اشاره کردم، برادران تا نیم ساعت پس از اتمام با من در مورد بحث اشتغال زایی صحبت می کردند، و ضمن تایید حرفهایم از من میخواستند تا از مسئولین مجمع بخواهم که گامی جدی در این جهت برداشته شود.


حدود ساعت 12:30 روز جمعه آقای گل آرایش باز هم زحمت بازگرداندن مرا کشیدند و در راه از اقدامی که برای بازدید از واحد دانشجویی انجام دادم تشکر کردند، و من هم از ایشان به خاطر زحمات فراوانشان در این چند روز تقدیر کردم.


جمعه شب خانم نعیمه رضوی، قائم مقام واحد دانشجویی در شهرستان ها تماس گرفتند تا گزارش امور شهرستان ها را در هفته اخیر ارائه دهند. در حین صحبت یشنهاد دادند که به خرامه هم که در نزدیکی شیراز است، سفر کنم. من به جهت کثرت جلساتم در شیراز و با توجه به فرمایش دکتر شجاعی که گفته بود، مجامع دیگر در غیر تابستان فعال نیستند، گفتم بگذارید در تابستان برویم بازدید. ایشان کمی اصرار کرد و من هم گفتم بگذارید ببینم چه می شود؟ اینگونه صحبت را تمام کردم.


فردا صبح آقای اولیایی دبیر مجمع اسلامی محبین اهل البیت (ع) شعبه خرامه، با من تماس گرفت. علی الظاهر خانم رضوی در اقدامی هوشمندانه به او گفته بود که من شیراز هستم. سلام و احوالپرسی کرد، و گفت: « شنیده ام شیراز هستند! کم لطفی است که از خرامه بازدیدی نداشته باشید!!!»


ابتدا گفتم شنبه ظهر جلسه دارم، ولی اصرار کرد، و گفت که از شیراز تا خرامه 45 دقیقه بیشتر راه نیست، و ماشینی می فرستد تا مرا به خرامه بیاورد و بعد هم برگرداند.


حقیقتا از تواضع و گرمی سخنش به شرم آمدم، و چاره ای ندیدم جز اینکه دعوت دوستی بزرگوار را بپذیرم. بنابراین جلسه شنبه بعد از ظهرم را که با تعدادی از جوانان فرهیخته عرصه فیلم کوتاه شیرازی بود کنسل کردم.


عصر ساعت 4 ماشین پژویی آمد دنبالم. حسین خارستانی هم که مدتی دبیر واحد دانشجویی خرامه بود، در ماشین نشسته بود.گفت راننده غفاری نامی است، و از اعضای فعال مجمع است.


در راه با خارستانی خیلی گپ زدیم، و او از برنامه هایش گفت و اینکه برخی از آن ها به دلیل کم لطفی برخی دوستان اجرا نشده است. همچنین می گفت مجمع به شهرستان هایی چون خرامه بهای لازم را نمی دهد، هر چند از نظر فعالیت از واحدهای شیراز و تهران و ... فعال تر است.


من هم طبق عادت به بیان دلایل این موضوع و ارائه راهکار پرداختم.


وقتی رسیدیم نزدیک نماز بود، آقای اولیایی که حقیقتا انسانی نورانی بود، بسیار استقبال کرد، و می خواست که پذیرایی مفصلی از من کند. گفتم نزدیک نماز است، اگر اجازه دهید برای نماز آماده شوم، و وقت برای پذیرایی بسیار است.


وضو را که گرفتم، صبر کردم تا اذان شد. اعضای شعبه خرامه درگیر کارهای هیات بودند. گفتم تا آن ها می آیند من نماز مغربم را اول وقت بخوانم. اما تا شروع کردم، همه امدند، مرا غافلگیر کرده، و اقتدا کردند. نماز مغرب که تمام شد، از حاج آقای اولیایی خواستم تا جلو بایستد، اصلا قبول نمی کرد، آخر سر گفتم من هم نمازم شکسته است، هم میهمانم. مکروه است جلو بایستم. بالاخره به هر زوری بود راضی شد.


نماز عشاء که تمام شد جلسه را شروع کردیم. خلاصه ای از صحبتم در شیراز را دوباره ارائه کردم، و الحمدالله سوالی نماند. ظاهرا روز قبل که خانم رضوی به آقای اولیایی تماس گرفته بود، او فورا جلسه ای با اعضا گذاشته، و پیشنهاد برنامه یکساله واحد دانشجویی شعبه خرامه را آماده کرده بودند. نتیجه این شد که در جلسه ای که با من داشتند، برنامه یکساله واحد دانشجویی خرامه را هم  بررسی کردیم. انصافا جلسه خرامه از جهت عملیاتی پربار تر از شیراز بود، چرا که اکثر برنامه های سال 85 واحد دانشجویی خرامه تصویب شدند، و حتی قرار شد از ایام محرم برخی محقق گردد، برخی پیشنهادیشان هم آن قدر جالب بود که به نظرم رسید خوب است به صورت کشوری اجرا شود.  


جلسه که تمام شد به اصرار مرا برای شام به خانه آقای عباسی از اعضای فعال مجمع خرامه بردند، خیلی تدارک دیده بودند، حسابی شرمنده شدم.


شام که صرف شد، مدتی منتظر شدیم تا راننده ای که گفته بود بگذارید افراسیابی را من برسانم بیاید. خیلی دیر کرد، آقای اولیایی با او تماس گرفت. گفته بود کارت ماشینش را گم کرده است، اولیایی در جواب گفته بود، بی خیال کارت! بیا ... صبح شد!


باز هم منتظر ماندیم. خبری نشد. اولیایی دوباره با او تماس گرفت. گفت زنم از من دل نمی کند. نمی گذارد بیایم.


خلاصه ساعت یازده آمد. وقتی هم که آمد دنبال هم سفر می گشت، نیم ساعتی هم به منزل تک تک  دوستانش سرکشی کرد تا اینکه سه نفر از دوستانش را به زور راضی کرد تا با او به شیراز بیایند، و بلافاصله به خرامه برگردند.


پسرهای خوبی بودند. البته جک هایی که می گفتند سفر را برایم سخت کرد. خودشان متوجه شدند که مرا دچار ملال کرده اند، به همین خاطر یکیشان که صدای خوبی داشت، شروع به آواز خواندن کرد. الحق و الانصاف که خواننده قابلی بود.


به شیراز که رسیدیم دیگر شوخی را کنار گذاشتند و گفتند فلانی اگر بتوانی مجمع را راضی کنی که برنامه های اشتغال زایی را اجرا کند، خیلی خوب می شود. گفتند اگر هم نتوانستی سفارش ما را به دکتر شجاعی بکن، بگو ما شدیدا به کار احتیاج داریم؛ حالا هر جا که باشد. اگر کار پیدا نکنیم، معلوم نیست چه بلایی سر ما بیاید؟


یکی دیگر هم گفت: امسال محرم تنها خواسته اش این است که کار پیدا کند.


من شدیدا متاثر شدم.


...


اینک تهرانم. هنوز در فکر آنانی هستم که با هزار امید و آرزو و از روی اخلاص پا به مجمع گذاشتند، و امروز از مجمع انتظار دارند که زحمات سالیان کودکی، نوجوانی، و جوانی آن ها را پاسخ گوید. به راستی مجمع چه برنامه ای برای برادران و خواهرانم دارد؟ برای کمک به تحصیل آن ها، ازدواج آن ها، اشتغال آن ها ... گویی امروز باری که تا دیروز تنها بر دوش دکتر شجاعی سنگینی می کرد، بر دوش من هم سنگینی می کند. 


میدانی؟! بیش از هر کس دلم برای دکتر می سوزد که می خواهد این بار را به هزار سختی به منزل برساند. پیش از این هم بارها دلم سوخته بود. شاید به همین خاطر بود که تمام کارهایم را رها کردم، تا خالصانه در کنارش جهاد کنم.


خدایا! تو میدانی که چه قدر دکتر را، جوانان مجمع را، دانشجویان، و دانش آموزانش را دوست دارم. کمکم کنم که وظیفه سنگین سازماندهی دانشجویان مجمع را با صبر، گذشت، و فداکاری به اتمام رسانم ... و یا اینکه اگر میدانی این کار در توانم نیست، کسی را برسان که در کنارش صادقانه به خانه اهل البیت (ع) خدمت کنم. البته به یاد دارم که تنها کسی که می تواند خانه اهل البیت (ع) را رونقی دوباره بخشد، مهدی (عج) است. پس او را برسان. هر چه زودتر! الساعة. الساعة. الساعة.... العجل. العجل. العجل ...


موضوعات يادداشت



[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com