بسمه تعالي
هر چه قدر در رخت خواب جا به جا شدم، هر چه قدر سعي کردم پلک هايم را طوري روي هم فشار دهم که ديگر باز نشود، خوابم نبرد.
برمي خيزم، کليد چراغ را مي زنم. روشن مي شود.
به آشپزخانه مي روم. در يخچال را باز مي کنم، بلکه چيزي جهت پذيرايي از خود پيدا کنم. همه چيز مهيا است، جز حوصله خوردن! در را مي بندم.
تلويزيون را روشن مي کنم، سخنراني يک روحاني:« از اعمال امشب، که شب قدر است، يکي اين است که ... ».
حوصله شنيدن هم ندارم. خاموشش مي کنم.
راستي چرا امشب اين قدر کم حوصله شده ام؟ چرا خوابم نمي برد؟ عجيب است!
احساس خستگي مي کنم؛ خستگي از خود، از روزمرگي ها، از غرق شدن در زندگي اين دنيا، و از هزار و يک چيز شبيه اين.
حس مي کنم خودم را – خود حقيقيم - ، آرزوهايم، آرمان هايم، و چيزهايي که به من قدرت مي دهد که فراتر از اين دنيا به آن نگاه کنم را گم کرده ام.
حسي غريب! اي کاش يکي بود که با او حرف مي زدم ... شايد خالي مي شدم.
لباس بر تن مي کنم، شلوار مي پوشم، جورابي پا کرده، کفشم را پوشيده، و از خانه خارج مي شوم، بلکه کسي يا جايي را پيدا کنم که آرامم کند.
بي آنکه بدانم کجا مي روم، بي اختيار راهي را در پيش مي گيرم.
... يک ساعتي مي شود که در خيابان ها و کوچه ها ول مي گردم. از دور صدايي به گوشم مي رسد؛ صوتي زيبا که جذبه اش قدم هايم را تندتر مي کند. صدا مبهم است؛ اما هر چه هست ديوانه ام مي کند. ديگر راه نمي روم ، مي دوم ، پرواز مي کنم ... و ناخودآگاه اين ابيات هاتف اصفهاني را بلند بلند مي خوانم:
دوش از شور عشق و جذبه شوق
هر طرف مـــي شتافتم حيران
آخر کار شـــــــــــــــــوق ديدارم
ســـــوي دير مغان کشيد عنان
چشم بد دور، خلوتي ديدم
روشن از نور حق نه از نيران
پيـــــــــري آنجا به آتش افروزي
به ادب گرد پيــــــر مغبچگان
همه سيمين عذار و گل رخسار
همه شيرين زبان و تنگ دهان
ساقي ماه روي مشــــــکين موي
مطرب خوش بيان خوش الحان
مغ و مغ زاده موبد و دستور
خدمتش را تمام بسته ميان
من شرمنده از مسلـــــــــــــماني
شدم آنــــــــجا گوشه اي پنهان
پير پرسيد کيـــــــــــــــست اين؟
گفتند عاشقي بي قرار و سرگردان
گفت جامي دهيدش از مي ناب
گر چه ناخوانده باشد اين مهمان
ساقي آتش پرست آتش دست
ريخت در ساغر آتش سوزان
چون کشيدم نه عقل ماند و نه هوش
سوخت هم کفر از آن و هم ايمان
نزديک تر که مي شوم، صدا هنوز مبهم، اما مشخص است که اشعاري به زبان عربي است. از همان فاصله لحظه اي به آسمان چشم مي دوزم و گنبد سبز مسجدي را مي بينم که چشم را جلا مي دهد. ديگر تقريبا همه چيز برايم روشن شده است. کم کم صدا هم آشکارتر مي شود؛ صداي يک قاري که همراه جمع اين آيه را به زيبايي هر چه تمامتر مي خواند:
« يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا ...»؛ اي بندگاني که در پس روزمرگي ها، اسير دنيا شديد، و بر خويشتن ظلم کرديد، از نواي رحمت خداوند نااميد نشويد که او شما را خواهد بخشيد...
اينک در ميان جمعيت نشسته ام، و سر در دامن کسي گذاشته ام که به خوبي من گوش داده، و با نجواهايش که بر دلم نازل مي شود، مرا به سوي خود که حقيقت آرامش و زيبايي است فرا مي خواند؛ او ميزبان امشب است؛ الله کسي که مرا با خود حقيقم آشنا کرد.