تعداد کل بازديد : 41767

  بازديد امروز : 10

نجوای رمضان - عصر ارتباطات

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

 دوستان



 

درباره خودم

 

لينک به لوگوي من

نجوای رمضان - عصر ارتباطات

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

جستجوي سريع

 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

آواي آشنا

 

بايگاني

انقلاب مجازی
ارکات [2]
لاريجاني [2]
تا انتخابات!!! [4]
اسلام از مکه تا اينترنت! [4]
گپ های دخترانه
مناظره ی سیستم عامل ملی
ارتباطات ِ عصر ِ تنهایی
وبلاگ؛ رسانه مردم
نجوای رمضان [5]
امت مجازی
اسلام هک نمی شود!
برای او [2]
45 دقیقه تا خرامه!
انقلاب زنده است تا خمینی زنده است

 

هرکه با دانشمندان در آميزد، بزرگش شمرند و هرکه با فرومايگان درآميزد، پستش بدارند . [امام علي عليه السلام ـ در سفارش به امام حسين عليه السلام ـ]

+ سخت مي ترسم ... مرا ياري کن!

نويسنده:محمد صادق افراسيابي::: يکشنبه 15/8/1384::: ساعت 7:16 صبح

بسمه تعالي


بارالها! ترسم از شب نيست. ترسم از نبودن نيست. ترسم از دلي است که پرده پوشي نميداند، و زماني که بيهوده بگذرد.


ترسم از اين است که باز در امتداد شک و دلهره، اسير وسوسه انديشه هاي خود به راه خود برويم؛ راهي که هر لحظه ترس و دلهره ، بر اندام شب، مي اندازد!


ترسم از تکرار است؛ تکراري سخت سرد ، تکراري که بي تو باشم، يعني بي وضو باشم.


خدايا! دلم از تکراري که در برابرت دارم دلهره و غصه ام را دو چندان ميکند، که نکند برايت تکراري را تداعي کنم که خسته از تنم ، ذهنم ، صحبت و ماندنم شوي! من از تکراري شدنم ميترسم! من از رفتنت ، از نبودنت، از مرگ عشق مي ترسم! من از بي تو بودن، از سکوت، از خسته شدنت، از بيهوده بودنم سخت ميترسم ...!


محبوبا! پس مرا ياري کن که تکراري نشوم، که هر روز يکي ديگر باشم؛ يکي نزديک تر به تو. و اي اميد زندگاني من، در تمام لحظات عمر همنفسم باش تا از نفس نيفتم. اين است تمام خواسته من!


موضوعات يادداشت


+ پي ام پليز!

نويسنده:محمد صادق افراسيابي::: دوشنبه 9/8/1384::: ساعت 1:4 صبح

بسمه تعالي


سحر که ميشه مثل هميشه با صداي ساعت از خواب بيدار ميشي ... به هر زوري شده از جات پا ميشي، آبي به دست و صورتت مي زني، وضو مي گيري، و بعد ...


سجاده نيازت رو پهن مي کني. دو زانو ميشيني، دستاتو به سمت آسمون بلند مي کني و از عمق وجودت ميگي:« آنلاينم، لطفا پيام بده»!


... وجواب مي شنوي:« اگه ميخواي با من چت کني، اول کسي که نميتونه دوستي من و تو رو ببينه، ايگنور کن»!


 


موضوعات يادداشت


+ چشم بد دور، خلوتي ديدم!

نويسنده:محمد صادق افراسيابي::: سه‏شنبه 3/8/1384::: ساعت 3:25 عصر

بسمه تعالي


هر چه قدر در رخت خواب جا به جا شدم، هر چه قدر سعي کردم پلک هايم را طوري روي هم فشار دهم که ديگر باز نشود، خوابم نبرد.


برمي خيزم، کليد چراغ را مي زنم. روشن مي شود.


به آشپزخانه مي روم. در يخچال را باز مي کنم، بلکه چيزي جهت پذيرايي از خود پيدا کنم. همه چيز مهيا است، جز حوصله خوردن! در را مي بندم.


تلويزيون را روشن مي کنم، سخنراني يک روحاني:« از اعمال امشب، که شب قدر است، يکي اين است که ... ».


حوصله شنيدن هم ندارم. خاموشش مي کنم.


راستي چرا امشب اين قدر کم حوصله شده ام؟ چرا خوابم نمي برد؟ عجيب است!


احساس خستگي مي کنم؛ خستگي از خود، از روزمرگي ها، از غرق شدن در زندگي اين دنيا، و از هزار و يک چيز شبيه اين.


حس مي کنم خودم را – خود حقيقيم - ، آرزوهايم، آرمان هايم، و چيزهايي که به من قدرت مي دهد که فراتر از اين دنيا به آن نگاه کنم را گم کرده ام.


حسي غريب! اي کاش يکي بود که با او حرف مي زدم ... شايد خالي مي شدم.


لباس بر تن مي کنم، شلوار مي پوشم، جورابي پا کرده، کفشم را پوشيده، و از خانه خارج مي شوم، بلکه کسي يا جايي را پيدا کنم که آرامم کند.


بي آنکه بدانم کجا مي روم، بي اختيار راهي را در پيش مي گيرم.


... يک ساعتي مي شود که در خيابان ها و کوچه ها ول مي گردم. از دور صدايي به گوشم مي رسد؛ صوتي زيبا که جذبه اش قدم هايم را تندتر مي کند. صدا مبهم است؛ اما هر چه هست ديوانه ام مي کند. ديگر راه نمي روم ، مي دوم ، پرواز مي کنم  ... و ناخودآگاه اين ابيات هاتف اصفهاني را بلند بلند مي خوانم:


دوش از شور عشق و جذبه شوق


هر طرف مـــي شتافتم حيران 


آخر کار شـــــــــــــــــوق ديدارم


ســـــوي دير مغان کشيد عنان


چشم بد دور، خلوتي ديدم


روشن از نور حق نه از نيران


پيـــــــــري آنجا به آتش افروزي


به ادب گرد پيــــــر مغبچگان


همه سيمين عذار و گل رخسار


همه شيرين زبان و تنگ دهان


ساقي ماه روي مشــــــکين موي


مطرب خوش بيان خوش الحان


مغ و مغ زاده موبد و دستور


خدمتش را تمام بسته ميان


من شرمنده از مسلـــــــــــــماني


شدم آنــــــــجا گوشه اي پنهان


پير پرسيد کيـــــــــــــــست اين؟


گفتند عاشقي بي قرار و سرگردان


گفت جامي دهيدش از مي ناب


گر چه ناخوانده باشد اين مهمان


ساقي آتش پرست آتش دست


ريخت در ساغر آتش سوزان


چون کشيدم نه عقل ماند و نه هوش


سوخت هم کفر از آن و هم ايمان


نزديک تر که مي شوم، صدا هنوز مبهم، اما مشخص است که اشعاري به زبان عربي است. از همان فاصله لحظه اي به آسمان چشم مي دوزم و گنبد سبز مسجدي را مي بينم که چشم را جلا مي دهد. ديگر تقريبا همه چيز برايم روشن شده است.  کم کم صدا هم آشکارتر مي شود؛ صداي يک قاري که همراه جمع اين آيه را به زيبايي هر چه تمامتر مي خواند:


« يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا ...»؛ اي بندگاني که در پس روزمرگي ها، اسير دنيا شديد، و بر خويشتن ظلم کرديد، از نواي رحمت خداوند نااميد نشويد که او شما را خواهد بخشيد...


اينک در ميان جمعيت نشسته ام، و سر در دامن کسي گذاشته ام که به خوبي من گوش داده، و با نجواهايش که بر دلم نازل مي شود، مرا به سوي خود که حقيقت آرامش و زيبايي است فرا مي خواند؛ او ميزبان امشب است؛ الله کسي که مرا با خود حقيقم آشنا کرد.         


موضوعات يادداشت


+ خواستم محوت شوم!

نويسنده:محمد صادق افراسيابي::: يکشنبه 17/7/1384::: ساعت 10:21 عصر

بسمه تعالي


باز هم‌ شب‌ مي‌شود، و چراغها يکي‌ پس‌ از ديگري‌ خاموش... مثل‌ هميشه‌ اتاق‌ تنهايي‌ من‌ است‌ که‌ بوي‌ بي‌خوابي‌ مي‌دهد: يک‌ چراغ‌ روشن!
به‌ خودم‌ مي‌گويم: امشب‌ را استراحت‌ کن‌! خسته‌ شدي.
کليد چراغ‌ را مي‌زنم. خاموش‌ که‌ مي‌شود تازه‌ چراغ‌ اندرونم‌ روشن‌ مي‌شود. روي‌ تخت‌ پهن‌ مي‌شوم، چشمها را مي‌بندم... اما چراغ‌ درون‌ هنوز روشن‌ است؛ چراغي‌ که‌ روشناي‌ خويش‌ را از يادت‌ مي‌گيرد؛ ياد تو!
آن‌ روز، يادت‌ هست؟
چه‌ سؤال‌ بيهوده‌اي! حتماً يادت‌ هست. مگر تو چيزي‌ را فراموش‌ مي‌کني؟!


آن‌ روز شمع‌ را نشانم‌ دادي؛ خودت‌ ساخته‌ بودي‌اش.
گفتي: چه‌ مي‌بيني؟
اشکها جاري‌ شد... چه‌ مي‌توانستم‌ بگويم؟ شمع؟! گمشدهِ تمام‌ زندگي‌ام؟! راهنماي‌ خروج‌ از ظلمت؟!
تبسم‌ کردي.


 خواستم‌ از شوق‌ محو لبان‌ لاله‌گونت‌ شوم...  به تبسمي‌ اکتفا کردم. شوري‌ دهانم‌ را که‌ حس‌ کردم، فهميدم‌ هنوز دارم‌ مي‌گريم.


 شمع‌ را درون‌ دو دستم‌ جا دادي‌ و گفتي‌ مدتي‌ بايد دوريت‌ را تحمل‌ کنم.
بغض‌ گلويم‌ را فشرد. باز هم‌ تبسم‌ کردي‌ و سرم‌ را نوازش: «من ‌ که‌ رفتم‌ شمع‌ را مراقب‌ باش»!


کلام‌ آخر... بغض‌ و لبخند؛ آب‌ و آتش‌ با هم!
امروز سالها از آن‌ روز مي‌گذرد. مدتي‌، چند سالي‌ است‌ شمع‌ را گم‌ کرده‌ام... پريشانم... دلتنگ... منتظر!
در نامه‌ برايت‌ اين‌ را گفتم. جوابم‌ دادي: شمع‌ در کنار توست؛ چشمانت‌ را بشوي. شستم؛ هر روز، هر شب، اما...!
چند روز پيش‌ دوستي‌ آمد. مي‌گفت‌ تو او را فرستادي. سکوت‌ کردم. گفت: چشمانت‌ را شستي؟ سر را تکان‌ دادم؛ يعني: آري! گفت: چگونه؟
آب‌ را نشان‌ کردم.
خنديد... لحظه‌اي‌ مکث... گريه‌ کرد... رفت!
معناي‌ شستن‌ را از آن‌ روز فهميدم. صبح‌ و شب‌ انيس‌ چشمانم‌ گريه‌ است‌ و بس!
مي‌خواهم‌ بخوابم‌ نمي‌توانم. برمي‌خيزم. پنجره‌ را باز مي‌کنم. سر را بيرون‌ مي‌برم. هق‌هق‌ گريه‌ امانم‌ را مي‌برد. فرياد مي‌زنم: شمع‌ را مي‌خواهم؛ رهنماي‌ وصال‌ تو... شمع‌ را مي‌خوانم؛ تو را مي‌خواهم.


موضوعات يادداشت


+ واحدي جلوه کرد و شد بسيار

نويسنده:محمد صادق افراسيابي::: پنجشنبه 7/7/1384::: ساعت 12:12 عصر

بسمه تعالي


سلام.


مي بيني؟ شعبانم تموم شد و ديگه کم کم داريم وارد رمضان مي شيم!


راستي رمضان تو رو ياد چي ميندازه؟


...


من نمي دونم جوابت چي بود، ولي تقريبا مطمئنم که هر چي بود، يه ربطي با خدا داشت. خب منم يه تصميمي گرفتم:« اين يه ماه رو دوست دارم از يه ارتباط ديگه بنويسم؛ ارتباط با خدا»!


...


تيتر اولين قطعه: واحدي جلوه کرد و شد بسيار


آن شب حال ديگري داشت؛ گويي پس از مدتها دوباره شور و شوق جواني را دلش احساس مي کرد.


سال ها پيش، وقتي جواني بيست ساله بود، از اهالي روستا شنيد آن طرف تر ها زيبايي هست که هر کس بر لبانش بوسه زند، عمر جاودان خواهد يافت و هيچ گاه رنگ زشتي را نخواهد ديد. اين گونه بود که بار سفر را بست و عزم ناکجاآباد کرد. همه جا را به اميد وصال دلرباي دلبر گشت. اما هيچ نيافت.


اينک موهايش سفيد، چهره اش پر از چين و چروک، و دلش شايد پر از اندوه بود. مي گويم شايد، چرا که هر چند از سفر، از پيمودن شهرها و روستاها خسته بود؛ هر چند احساس مي کرد که عمرش در جست و جوي هيچ و پوچ بر باد رفته است، ولي هنوز روزنه اي از اميد دلش را گرم و روشن نگه مي داشت. و او آن شب حال ديگري داشت، گويا پس از مدت ها ...


همان طور که کنار درخت نشسته بود،و به گذشته و آينده مي انديشيد، براي اولين بار فکر کرد زيباي او در همين نزديکي ها، دقيقا در کنارش نشسته است. نمي داني اين فکر چه قدر مهيج است. همين فکر بود که او را ديوانه کرد. اطرافش را به دقت نگاه کرد. همان طور که نشسته بود، بارها و بارها، ساعت ها به هر طرف سرک کشيد. اما فقط او بود و خودش! فقط او بود و درختي که به آن تکيه زده بود. فقط او بودو ابرها. فقط او بود و زمين و آسمان و ... همين!


برخاست! ديوانه وار به دور خود چرخيد، شايد که پیدایش کند. می چرخید و صدایش می زد. می چرخید و می گریست، شاید که جوابش دهد. آن قدر چرخید که که تعادلش را از دست داد. واژگون شد. سرش به سختی ضربه خورد.


در حالتی نیمه هوشیارانه احساس کرد که درخت، زمین، آسمان، ابرها ... دهن باز کرده اند و می گویند: ببین! زیبای تو اینجاست!


پسرک، این قطعه را که خواند، در فکر فرو رفت. کتاب حکمت را بست، و شماره استاد را گرفت: 0912512…


شرح آنچه را خوانده بود، برای استاد تعریف کرد و گفت: استاد! نمی فهمم مقصود از این چند سطر چیست؟


استاد تاملی کرد ... دقایقی بعد صدای آرام و متین او بود که از گوشی تلفن شنیده شد:


همه یار است و هیچ نیست غیر از یار


واحدی جلوه کرد و شد بسیار


موضوعات يادداشت



[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com